
اینم کار جدید، اردیبهشت ماه 92
********
از دوستان و بزرگوارانی که باعث شدند
نسبت به مقدس ترین کارم "طراحی" احساس نفرت پیدا کنم،
خیلی خیلی متشکرم!!!!!!!
برچسبها: تشکر

یا فاطمه الزهراسلام الله علیها
تو نیلوفرانه ترین یاس شهر
وجود تو کانون احساس شهر
دعاگوی هر قدرنشناس شهر
نکش دست از دست دستاس شهر
برچسبها: فاطمیه, حضرت زهرا, قالیباف
عن الصادقعلیه السلام:
«یا بشیر إن الرجل منکم إذا لم یستغن بفقهه احتاج إلیهم فإذا احتاج إلیهم أدخلوه فی باب ضلالتهم و هو لا یعلم»
ای بشیر، اگر شخصی از شما که راه را پیدا کرده اید و وارد مسیر حق شده اید، شعور دینی اش را بالا نبرد، بالاخره محتاج بیگانه ها و غیر خودی ها خواهد شد.
مصیبت اینجا است! تو باید محیط آلوده را درست کنی، نه اینکه در محیط هم آلوده شوی!
کسی باید برای ترویج معارف اسلامی برود که خودش کامل باشد، تا بتواند محیط آنجا را عوض کند؛ نه تویی که در محیط خودت هم به راحتی عوض می شوی.
اگر شعور دینی ات را نو به نو تکمیل نکنی، بالاخره محتاج بیگانه خواهی شد؛ محتاج که شدی، دسته به سوی آن ها دراز می کنی.
لذا باید مستغنی شوی! در تمام شاخه ها باید بی نیاز شوی، و گرنه ناخودآگاه به سوی آن ها کشیده می شوی و خودت هم نمی فهمی.
حـاج آقـا مـجتبی تهــرانی
پنجشنبه، 7 اسفند 1382
پنجم محــرم الحرام 1425
برچسبها: آقا مجتبی تهرانی, صدا و سیما

دربارۀ برنامۀ حضرت استاد برای تحویل سال
چون زیارت امام رضاعلیهالسلام از زیارت بقیۀ اهلبیت بهحسب ظاهر سهلالوصولتر بود، دوست داشتند که ابتدای سال را در حرم ایشان باشند. البتّه بعضی سالها که لحظۀ تحویل سال نیمههای شب بود، ممکن بود که به حرم نروند، ولی مقیّد بودند که در مشهد باشند.
برچسبها: امام رضا, امام حسین, آقا مجتبی تهرانی, لحظه تحویل سال

چند قدم بیشتر نمانده تا علی آقا محمودوند، فرمانده با اخلاص تفحص پایش را روی مین بگذارد...
ای دل تو چه می کنی...؟
می مانی یا می روی...؟
برچسبها: علی آقا محمودوند, کربلای فکه, 22 بهمن 79
من ندیدم که کریمی به کرم فکر کند
به چه مقدار به زائر بدهم فکر کند
از شما خواستن عشق است ضرر خواهد کرد
هر که در وقت گدایی به رقم فکر کند
بهتر این است که زائر اگر آمد به حرم
دو قدم عشق بورزد، سه قدم فکر کند
به کف صحن به گنبد به غم گوهرشاد
زیر این قبه به هستی، به عدم فکر کند
به دو گلدسته، دو تا ساق به دوش گنبد
به رواقی که شده پیش تو خم فکر کند
به چرا سال گذشته دو سه بار و امسال
فقط این بار... به این قسمت کم فکر کند
به خودش... نه به کسانی که به یادش آمد
چون که در آینه کاری حرم فکر کند
موقع دست به سینه شدن و عرض سلام
کربلایی شده هر کس به علم فکر کند
چون که از باب جواد تو کسی داخل شد
خنده دار است که دیگر به قسم فکر کند
دیر وقتی ست که تا در حرمت دم بدهد
جای دم حضرت عیسی به دو دم فکر کند
بهترین نوع زیارت شده اینکه امشب
هم کسی گریه کند پیش تو هم فکر کند
«مهدی رحیمی»
********
شب سوم اردوی مشهد الرضاعلیه السلام
هیئت جنت الرضاعلیه السلام - تهران
ساعت 01:16
حسینیه بنی فاطمه
برچسبها: امام رضا علیه السلام

باید به روی آینه آنقدر "ها" کنم
تا روی شیشه اشک نفس را رها کنم
گندم برای آمدنت سبز می کنم
آن لحظه ای که در لحد خویش جا کنم
اسپند دانه دانه شب و روز جمع شد
باید به مجمر دلم آتش بپا کنم
دل شد سیاه بس که طلوع تو را ندید
باید برای خود دلی دست و پا کنم
یا اینکه باید از دم پرچین قلب خود
یک پنجره به جانب خورشید وا کنم
بگذار تا ز ره برسی بعد سالها
وانگه بیا و ببین، چنین و چه ها کنم
آنروز می شود حرمت کنج سینه ام
وقتی که پای تا سر خود کربلا کنم
برچسبها: شعر
اربـــــــــعین 1434
جاده نجف - کربلا
ســـــــــتون 1095
همه چیز از شب گذشته شروع شد...
وقتی نزدیک اذان مغرب به محل استقرار شب سوم پیاده روی رسیدم، بی قراری و یا شوق و ناراحتی توأمانی همراهم بود. خستگیِ اندکی که همراه بود، دیدن بعضی دوستان قدیمی و جدید و در عین شلوغی، تنهایی که حتی در جلوت هم به سراغم اومد و برای لحظه ای به نقطه ای خیره شدن و تفکر به اندیشه ای که پایانی نداشت!
موعد نماز فرا رسیده بود. جمعیت کثیری در صحن موکب به نماز مشغول بودند و نه جا برای من بود و نه مهر.
در بین تلاشهای مکرر برای پیدا کردن جا و مهر، ناگهان چشمم به یک جا خیره موند... روحانی با عبا و قبایی روشن با تصویری دلنشین و تجلی کننده ی حضرت دلبر در بین صفوف، دل از دلم ربود.
شک و گمان به سراغم اومد و نمی دونستم باید چیکار کنم یعنی این حاجی همون آقا مجتبی تهرانی بود. یعنی حاج آقا هم اومدن. یعنی ...
آخرین باری که از نزدیک دیده بودمشون برمی گشت به درس اخلاقشان قبل محرم و چون تا حدودی از حالشون با خبر بودم، روزی نبود که به فکرشون نباشم و برای سلامتیشون دعا نکنم.
اما حالا خود دلدار تو این مسیر پر برکت همراه ما بود. فکر کنم نزدیک به نیم ساعت محو نگاه کردن اون عزیز بودم که وقتی نماز و شام رو خوردم و برگشتم دیگه حاجی نبود.
برام خیلی عجیب بود و منو تو فکر فرو برد. حتی دوستانی هم که بهشون میگفتم ببین آقا مجتبی اومده و اونجاست، با کمی دقت تایید می کردن.
روز چهارم پیاده روی و هنوز در فکر روحانی که شباهت خاصی با آقا مجتبی تهرانی داشتند.
نزدیک اذان ظهر وقتی به ستون 1095 رسیدم تو جمع چهار، پنج نفره بچه ها قرار گرفتم و خستگیمونو با چایی عراقی در کردیم که یه دفعه یکی از بچه ها گوشیشو بهم نشون داد:
إنا لله و إنا إلیه راجعون
روح بلند حاج آقا مجتبی تهرانی به ملکوت اعلی پیوست
دنیا داشت رو سرم خراب میشد. با حالت ناباورانه ای به بقیه بچه ها نشون دادم...
هیچ کس باور نمیکرد، حتی بچه ها از آقا پناهیان و آقای محمدی که تو کاروان بودن پرسیدند که اونها هم به پیامی که براشون اومده بود استناد میکردند و با ناامیدی براشون دعا می کردند.
دیگه حرفای بچه ها رو نمیشنیدم. انگار... و خیلی انگارهای دیگه ای که قابل گفتن نیست.
هیچ کس باور نمیکرد...
راه رفتن برام سخت شده بود...
دوست داشتم از اینجا به بعد رو تنهایی برم و ...
تا خود کربلا خاطرات و تیکه ها و رفتارهای حاج آقا رو مرور کنم و برای همه ی اونا اشک بریزم و حسرت بخورم.
یه لحظه یاد شب قدر دو سال پیشی افتادم که کنار شیش گوشه وقتی نزدیکای اذان صبح اون زائر ایرانی داشت دعای قرآن به سر رو می خوند ناخود آگاه دلم رفت به سمت شب قدرای آقا مجتبی تهرانی و دعای قرآن به سری که ایشون می خوندن و آهی که از حسرت نبودن تو مراسم ایشون کشیدم!!!
********
و امروز بعد از زیارت مزارشون و یاد کردن ها و گفتن تیکه کلام های حاج آقا، واقعا احساس می کنم خلاء بسیار بزرگی در زندگیم ایجاد شده و به قول اون عزیز
بدون حاج آقا مجتبی می میرم
«دیگه از این پایین تر نمی تونم مطلب رو بگم»
********
باشد استاد درست است که دیگر جسم شما در میان ما نیست. اما یقین دارم که کلاس درس اخلاق و معارف اسلامی شما هنوز هم بعد چهل سال پا برجاست. از مدرسه نور به صحن حضرت عبدالعظیم آمده و موضوعش عوض شده، فراق دلدار
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
برچسبها: آقا مجتبی تهرانی
خیلی سال پیش ، ناگهان متوجه شدم که رفتارهای من عوض شده است. خیلی بد رفتار شده بودم ، خیلی گناهانی که پیشتر از آنها دوری می کردم مرتکب می شدم - هم زبانی و هم غیر زبانی - و کلاً متوجه شدم از آن شخص یکی دو ماه پیش ، بسیار فاصله گرفته ام . فکر می کنم آن روزها حاج آقا مجتبی جلسه نداشت ؛ رفتم مسجد جامع چهلستون که ظهرها نماز می خواند . بعد از نماز به ایشان ماجرا را گفتم.
حاج آقا پرسید: شغلت را عوض کرده ای؟
گفتم : نه
دیگر سؤال دوم را نپرسید. گفت: نماز اول وقتت را ترک کرده ای. برو رعایت کن، حل می شود.
ناگهان یادم آمد کلاس های کانون زبان که همیشه ساعت یک بعد از ظهر تشکیل می شود ، به علت تغییر ساعت رسمی کشور در دو نیمسال اول و دوم ، درست مصادف شده است با اذان و نماز ظهر و عصر و من نمازم را وقتی به روزنامه می رسم ، با دو سه ساعتی تأخیر می خوانم .
همان طور که مسیر بازار تا روزنامه را رکاب می زدم ، به این فکر می کردم که چگونه حاجی مثل یک طبیب، اول یک سؤال کرد و بعد بدون اینکه سؤال دیگری بکند، درد را تشخیص داد و نسخه را پیچید.
برگرفته از «آب و آتش»
برچسبها: آقا مجتبی تهرانی
آهای آقای دکتر! شما را به خدا هر چه در چنته داری، رو کن. پیرمردی که روی آن تخت سفید خوابیده و نفسهایش به شمارش افتاده، مراد ماست که خدا میداند حاضریم جانمان را بدهیم تا او دوباره چشمهایش را باز کند، روی صندلی رنگ و رو رفتهاش بنشیند و برایمان از سیدالشهداعلیه السلام بگوید.
آقای دکتر! نکند این روزها، مثل یکی از همین فیلمهای صدتا یک غاز ایرانی، از اتاق شیشهای بیرون بیایی و بگویی: متاسفم. تو را خدا برایم روضه نخوان که ما وسیلهایم و عمر دست خداست! میدانم. اصلا من و تو که باشیم که بخواهیم خودمان را وارد معامله آقا مجتبی و خدا کنیم، اما راستش را بخواهی این دلشوره عذاب آور، دست بردار نیست. هر بار که صدای پیامک موبایلم میرود بالا ، دلم هوری میریزد پایین.
این شایعههای لعنتی هم که دست بردار نیستند. مرد باش و بگو حال آقا مجتبی خوب شده و همین روزها از بیمارستان مرخص میشود و چهارشنبه همین هفته جلسه اخلاق برپاست. دلم از این میسوزد که حاج آقا همین بیخ گوشمان بود و قدرش را ندانستیم. این سالها آنقدر مشغله داشتیم که اصلا چهارشنبههای تقویم را گم کرده بودیم. حالا مثل این بچههای خیالباف دارم با خودم قول و قرار میگذارم که «اگر حاج آقا خوب شود...» بیا و مردانگی کن تا این آرزوها به دل ما نماند. دلمان لک زده تا یک دفتر چهل برگ از آن مغازهدار قدیمی خیابان ایران بخریم و از همان در کوچک انتهای بن بست ملکی وارد مجلس شویم. اول یک استکان چای کمر باریک بخوریم و بعد برویم یک جایی نزدیکیهای صندلی حاج آقا برای خودمان دست و پا کنیم.
دلمان لک زده تا حاج آقا اوصاف «متقین» را بگوید و ما مثل این میرزا بنویسهای کارکشته تند و تند نت برداریم و چند روز بعد دفتر را گم کنیم تا همین داستان هفته بعد هم تکرار شود. دلمان لک زده که گاهی اوقات برویم و پشت سر حاج آقا نماز بخوانیم و موقع قنوت گوشهایمان را تیز کنیم تا هر چه او خواند را تکرار کنیم، بدون آنکه حتی معنایش را بدانیم و بعد توی دلمان بگوییم حاج آقا که بی حکمت دعا نمیکند. اصلا دلمان لک زده برای همان غروری که پس از کلاسهای اخلاق حاج آقا سراغمان میآمد. تا بادی در گلو بیندازیم و به دوستان بگوییم :«دیشب جلسه اخلاق حاج آقا مجتبی بودیم...» و همین جمله ساده را طوری آب و تاب دهیم که شنونده گمان کند با یکی از شاگردان خصوصی استاد طرف است.
دلمان لک زده تا در ایام اعتکاف، از مسجد آیتالله شاه آبادی بیرون برویم تا در مسجد چهل ستون پشت سر «آقا مجتبی» نماز بخوانیم و به تذکر آن روحانی جوان اعتنا نکنیم که میگوید: اعتکافتان دچار مشکل میشود، از مسجد بیرون نروید! و ما با خنده بگوییم: نماز پشت سر آقا مجتبی را عشق است! دلمان لک زده برای زل زدن به آن چشمهایی که انگار همیشه حوضچه اشک است. دلمان لک زده برای «آمین» گفتن به دعاهایی که حاج آقا میخواند و دل ما را قرص میکرد که خدا بندگانش را دوست دارد. میبینی آقای دکتر! خروار خروار آروزهای ما روی آن تخت سفید خوابیده است.
قول بده همین امشب وقتی معاینهات تمام شد ، کنار تخت حاج آقا بایستی، دستت را به آسمان بلند کنی و «آمن یجیب» بخوانی. اگر این قوانین دست و پا گیر پزشکیات راه داد، سراغ حاج آقا برو، نگاه به چشمان بسته اش نکن، حتما صدایت را میشنود. سرت را کنار گوشش ببر و آرام بگو: «خیلیها توی این شهر هزار رنگ چشم انتظارند که شما برگردید. یک وقت نا امیدشان نکنید...»بعد به نیابت از همه ما بر آن دستان بی رمق بوسه بزن که عجیب دلتنگش هستیم. آقای دکتر جان تو و جان عزیز ما.
برگرفته از عقیق
برچسبها: آقا مجتبی تهرانی










